زبانحال حضرت زینب سلام الله علیها با برادر در برگشت به کربلا
برگشتم از سفر، گل در خون طپـیدهام ای سرو سـرفـراز! بـبـین قـدخـمـیدهام وقـتی دلم به خـون جگـر موج میزند گوئیكه من به جای تو در خون طپیدهام شمعـم كه از شرار غـمت آب گـشتهام گر قطرهقطره بر روی خاكت چكیدهام از كربلا به كوفه و از كوفه تا به شام تـنـهـا بـه شـوق دیـدن رویـت دویـدهام از زخــم تــازیــانــه نـدارم شـكـایـتـی زخـمزبـان ز كـوفی و شامی شنـیـدهام از جـذبـۀ نـگـاه تو از روی نـیـزه بود بـا خـطـبـهام حـمـاسـه اگـر آفــریــدهام داغ رقــیــۀ تـو در آن شـام غــم نـهـاد یـك داغ دیـگــری بــه دل داغــدیــدهام با كـولـهبـار غــم بـسـویـت آمـدم ولـی هرگـز خـلـل نـدیـد و نـبـیـند عـقـیـدهام این چامهای كه گفت «وفابی»زقول من تـنـهـا اشـارهای بُـوَد از آنـچـه دیــدهام |